تبليغاتX
حقوق
وبلاگ دانشجویان رشته حقوق دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین








من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود


  

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.


 

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:10  توسط پگاه عصار | 
 
درس ۱

 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

 

نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

 
درس ۲

 

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

 

نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

 
  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:10  توسط مینا عبادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ به همت دانشجویان ورودی 1385 رشته حقوق دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین راه اندازی شده تا به یاری خدا برای دیگر دانشجویان و کسانی که به حقوق علاقه مند میباشند مفید واقع شود . البته این وبلاگ به مقالات حقوقی منحصر نیست و سعی ما پر بار , جذاب و مخاطب پسند نمودن آن میباشد. از مهرماه سال 1386 این وبلاگ به هسته علمی گروه حقوق دانشگاه تخصص پیدا کرد. ( در بهتر شدن این وبلاگ از راهنمایی هایتان استقبال میکنیم ) گروه حقوق / ورودی 85

نوشته های پیشین
بهمن 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آرشیو موضوعی
مقاله
عکس
طنز
متفرقه
حقوق
نویسندگان
حامد جباروند
دانیال کرانیان
پگاه عصار
مینا عبادی
پریسا کاکاوند
بهناز مرتضایی
مهدیه عبادی
صدف ضیایی
پیوندها
دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین
وبلاگ حقوقی lawyerazu
دانشجویان رشته حقوق دانشگاه پیام نور مرکز کرمانشاه
ترمینولوژی الکترونیکی حقوق ( واقعا مفیده بعضی جاها خیلی به درد میخوره )
وبلاگ یک دوست گل که در زمینه مشاوره حرف نداره. میتونید مجانی از اطلاعاتش استفاده کنید
مجمع علمی و فرهنگی مجد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

هسته علمی حقوق

 
IkIU